Friday, June 19, 2009

:فرمان مبارک حضرت امیرالمومنین به مالک اشتر نخعی زمانی که او را به عنوان والی مصر برگزید
مالکا، رحمت و محبت و لطف بر مردم جامعه را به قلبت بفهمان، (به طوری که آن را دریافت کند، نه این که در حد یک تصور ذهنی بماند) و برای آنان درنده ای خونخوار مباش که خوردن آنان را غنیمت بشماری زیرا مردم بر دو صنفند، یا برادر دینی تو هستند یا نظیر تو در خلقت(همنوع تو می باشند). لغزش ها از آنان سر می زند، و خطاها بر آنان روی می آورد، و از روی عمد یا خطا دچار تجاوز می گردند. مردم را از بخشش و چشم پوشی های خود آنچنان بهره ور ساز که دوست داری مثل آن را خدا برای تو عطا فرماید زیرا مقام تو بالاتر از آن مردم است و مقام زمامدار تو بالاتر از تو، و خداوند فوق زمامدار توست و خداوند کفایت امور مردم را از تو خواسته و تو را به وسیله ی آنان آزمایش کرده است
***
پس لشکریان با اذن خداوندی نگهبانان رعیت، و موجب افتخار و زینت زمامداران و عزت دین و طرق ایجاد امنیت در جامعه می باشند، و برای رعیت استقرار و استقامتی نیست مگر با لشکریان، پس برای لشکریان استقرار و استقامتی نیست مگر به وسیله ی مالیاتی که خداوند برای آنان از مواردش اخراج می فرماید که به وسیله ی آن برای جهاد با دشمنانشان تقویت شوند و لشکریان در مصالح و نیازهای خود به آن مالیات متکی باشند
***
و برای نیازمندان که مراجعه ی آنان به تو ضروری است قسمتی از وقت خود را اختصاص بده که با شخص تو به طور مستقیم ارتباط برقرار کنند و برای آنان مجلس عمومی قرار بده که در آن جا به خدایی تواضع کنی که تو را آفریده است و در این ارتباط لشکریان و معاونانت مانند نگهبانان و پاسبانانت را از آنان دور بساز، که کسی که از آن نیازمندان با تو سخن می گوید بدون گرفتگی زبان (بدون نقص) سخنش را بگوید زیرا من در مواردی متعدد از رسول خدا(صلوات الله و سلامه علیه) شنیدم که می فرمود: هیچ امتی به پاکی و قداست نخواهد رسید اگر حق ضعیف آن امت از قدرتمندش بدون گرفتگی زبان (و بدون نقص) گرفته نشود
***
مالکا، بپرهیز از خون ها و ریختن خون های مردم بدون مجوز قانونی، زیرا هیچ چیزی به انتقام خداوندی نزدیک تر و از نظر نتایج وخیم تر و برای نابود کردن نعمت خداوندی موثرتر و برای منقرض ساختن روزگار دولت قاطع تر از خونریزی به ناحق وجود ندارد و خداوند سبحان (در روز قیامت) حکم میان بندگان خود را از حکم درباره ی خون هایی که ریخته اند آغاز خواهد کرد. مالکا، هرگز سلطه و اقتدار خود را با ریختن خون حرام تقویت مکن زیرا ریختن خون حرام(نه تنها سلطه و اقتدار تو را تقویت نمی کند بلکه) آن را پست و ناتوان نیز می سازد و بلکه آن را از بین می برد و از تو می گیرد و به دیگری منتقل می نماید و تو برای ریختن خون حرام عمدی عذری نه در نزد خدا داری و نه در پیش من زیرا مجازات ریختن خون حرام قصاص است
***
...در این سخن بیزاری از ظلم می جوید
سوگند به خدا اگر شب را در حال بیداری روی خار سعدان به صبح برسانم یا بسته در زنجیرهای آهنین و سنگین بار کشیده شوم، برای من بهتر از آن است که خدا و رسول او را در روز قیامت ملاقات کنم در حالی که بر بعضی از بندگان ظلم روا داشته ام و چیز بی ارزشی از پس مانده های کاه و علف دنیا را غصب نموده باشم. چگونه ظلم روا بدارم به کسی، به خاطر نفسی که برگشت آن به سرعت برای پوسیدن است و قرار گرفتنش در خاک طولانی
سوگند به خدا اگر تمامی اقالیم هفتگانه ی دنیا با آنچه زیر آسمان های آن ها است به من داده شود تا خدا را با ظلمی به جهت کشیدن پوست جوی از دهان مورچه ای معصیت کنم هرگز چنین خطایی را مرتکب نگردم
***
وقتی در حاشیه ی نماز جمعه ی پرشکوه تهران روضه ی اهل بیت پیامبر خاتم خوانده می شه ولی در متن اون خبری از سیره ی ایشان در گفتار و رفتار نیست
وقتی رییس جمهور مملکت سخن خودش رو در هر شرایطی با یاد و نام ولی الله الاعظم شروع می کنه و تا جمله ی آخر- والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته- چیزی جز دروغ از دهانش خارج نمی شه
وقتی بسیجی و سپاهی و پاسدار و غیره و غیره با سربند و یا نیت یازهرا و یاعلی و یا حسین وشاید به نام ایشان با گلوله ای که از بیت المال تهیه شده سینه ی صاحب مال رو می شکافه
وقتی حتی گوینده ی اخبارکلام خودش رو با صلوات بر محمد و آل محمد شروع می کنه و بعد تا اونجایی که جا داره دروغ به هم می بافه
وقتی در یک حکومت اسلامی اموال عمومی با اهمیت تر ازجسم و روح عموم مردم تلقی و جلوه داده می شه
وقتی یک اتوبوس واحد به آتش کشیده شده رو به عنوان حق تضییع شده ملت سر نیزه می کنند تا ملت یادش بره که قبل از انتخابات صحبت از چندین میلیارد حق دزدیده شده بود
نمی دونم چطور می شه اون دسته از آدم هایی رو که تقصیر رو به گردن اسلام و اهل بیت پیامبر خاتم می اندازند و دق دلشون رو با نثار انواع و اقسام توهین ها به این خاندان خالی می کنند متقاعد کرد که این طایفه با اون طایفه هیچ گونه سنخیتی ندارند. نه تنها سنخیت ندارند بلکه در تضاد کامل به سر می برند
تصور کنید که شخصی در لباس پزشکی به اشتباه دارویی رو تجویز می کنه یا طی عمل جراحی مرتکب اشتباهی می شه که این اشتباه به قیمت از دست رفتن جان بیمار یا مثلا فلج شدنش تمام می شه
اینجا باید یقه ی اون شخص در لباس پزشکی رو چسبید یا باید به علم پزشکی توهین کرد یا ر*د به ابن سینا؟
هرچند که این روزها عدالت علی ابن ابی طالب، حق جویی دختر رسول خدا، تدبیر و کفایت حسن ابن علی و ظلم ستیزی و شجاعت و عزت حسین ابن علی در اثر بی عدالتی و بی انصافی و بی کفایتی و ظلم و جور و ذلت نفس حکام این مملکت به جوک شباهت پیدا کرده ودر بعضی موارد به جای اینکه مایه ی مباهات باشه مایه استهزاء و تمسخر گردیده باید فقط امیدوار بود که اون دسته از آدم های بالایی حساب اسلام رو از حساب کفر و حساب حق رو از حساب باطل و کذب جدا کنند

Sunday, May 10, 2009

نوستول قریب الوقوع

دندونای مصنوعیشم اصله
بدجوری به لثه هاش وصله
یا مثلا
بدجوری به ریش ما بسته
...یا

Sunday, December 28, 2008

الان شنیدم خانمی توی یکی از شبکه های تلویزیون می گفت که فلانی خود ادراری دارد. حالا فارغ از اینکه این "خود ادراری" چجور مرضی است فکری شده ام که نکند نقطه ی مقابلش چیزی در حدّ و حدود "دیگرادراری" باشد

Monday, December 22, 2008

گفتا برون شدی بتماشای ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو
با تشکر ویژه از مسافر اما در خانه ی عزیز

Friday, November 7, 2008

بازگشت میم-میم

میم-میمِ ما، نازنین زنی که پیشتر ماجراهای باورنکردنی اما شدنی اش را خواندید، با یک بغل دلتنگی و یک کوچولو در بغل، با کوله باری از مهر و عطوفت مادرانه و ساکی پر از پنبه ریزریز و پستانک و شیردوش بر کول به شرکت بازگشت
ما از یک هفته قبل کم کمک خودمان را مهیای ورودش کرده بودیم. سالن های تولید و انبار را خوب نظافت کردیم. پول جمع کردیم و دادیم دست آقا مراد تا برود و یک خروس چاق و چله ی نابالغ بخرد برای قربانی. حتی مراسم استقبال را هم هر روز صبح تمرین می کردیم؛ شادی در نقش آقا نباتی از سرویس پیاده می شد و زنگ شرکت را می زد و بعد می رفت و بقچه بستینه ی میم-میم را از صندوق عقب بیرون می آورد. تا من اف اف را می زدم بچه ها می ریختند جلوی در و فتانه که در نقش خواهرش ظاهر می شد را از ماشین بیرون می کشیدند و برای بوسیدنش از سروکول هم بالا می رفتند. اوهم هربار توی آن هیاهو و کش و قوس مثلا یکدفعه یاد چیزی می افتاد و گشاد- گشاد، مثل خود میم-میم، می دوید دنبال نباتی ای که دیگر حرکت کرده بود، که چی؟ هیچی گل پسرش را توی سرویس جاگذاشته بود. بعد همه می آمدیم داخل حیاط. مراد که گارد سلّاخی گرفته بود همین که صدای بسته شدن در را می شنید صلوات جلیّ ختم می کرد و خروس خیالی را سر می برید. اینجا فتانه و بالش زیربغلش را می نشاندیم روی یکی از گاری ها. داود خله جلو گاری را هل می داد و ما پشت سر دست زنان و پایکوبان تا در دفتر مشایعتشان می کردیم
*****
صبح امروز، با شنیدن صدای زنگ و اشاره ی دست شادی افراد با حرکات افقی و عمودی و مورب و دورانی به طرف در رفتند. من اما جای یک نوآوری دبش، از همان هایی که در آن می شکفد و هیچ وقت هم نمی پلاسد،را در این سناریو خالی می دیدم به همین خاطر به جای در آدم رو زدم و هردو لنگه ی در گاراژی را باز کردم تا صحنه ی پرکشیدن یاران میم-میم یه سویش رویایی و خیال انگیز شود. . .الحق و الانصاف رویایی تر از این نمی شد که بشود
چه اهمیتی می توانست داشته باشد که از کدام گوری؟ مهم این بود که کچله لعنتی پیدا شده بود وحالا با گشوده شدن آن دروازه ی جهنمی در مقابل دیدگانش حیات پرشده بود از موش هایی که استطاعت خرید سوراخ را نداشتند. قربانی اصلی این ماجرا هم، وقتی کچله لگد محکمش را حواله ی در کرد، صلوات بلندی فرستاد و آبی به حلق خروس زبان بسته ریخت و پخ پخ. تقصیری نداشت بیچاره. توی برنامه سربلندکردن مراد لحاظ نشده بود
*****
تنها و با چشمانی اشک آلود به استقبال میم-میم رفتم. بالاجبار خودش را بوسیدم و برای بچه اش شکلک بانمکی درآوردم. با تعجب نگاهم کرد و پرسید"کچله؟" جواب دادم:"نه، از شوق دبدار مجدد شماست". کیفور شد و به قول خودش چشم هایش را پر کرد. بعد هم بچه را انداخت توی بغل من و رفت آبی به صورتش زد و چند فین آبدار خاطره انگیز کرد و برگشت. بچه را که بهش برگردانم با پیشنهاد جانانه ای مواجهم کرد.
"کمکم می کنی عوضش کنم؟"-
فکر کردم:" چه شانسی! چی از این بهتر که بتوانم آدمیزاده ای را، ولو اینکه کودکی باشد، عوض کنم". در واقع به نظرم می رسید مهم نیست کیس کوچک باشد، مهم اینست که کار بزرگ باشد. پس دستانم را با اشتیاق باز کردم و گفتم:" همه جوره در خدمتتان هستم" که ناگهان سنگینی چیزی شبیه وزنه ای یکی دو کیلویی را در دستم احساس کردم..."بی زحمت اینو بنداز سطل آشغال، خیرببینی"...هاه...چی بود...پوشک بچه ی خانم میم-میم
*****
خب گاهی وقت ها شانس آدم ** از آب در می آید. اشکالی ندارد. دست خود آدم که نیست. اتفاقی است که افتاده....البته بایدبگویم گاهی وقت ها آن اتفاقی که هم اشکال دارد و هم دست خود آدم هست می افتد
"حالا کی می خواهد جمعش کند؟..shit, No"
دستش نزن، الان خودم را می رسانم". میم-میم خودش را در جمع کردن گندکاری، هرچه می خواست باشد، استاد می دانست و البته در این مورد خاص بهترین گزینه همان خودش بود.
*****
خب، توی این فاصله ی یک ربع، بیست دقیقه ای که خانم میم-میم داشت اوضاع بیرون را سروسامان می داد من می توانستم برای سئل یک مراقب باشم یا نه، می توانستم بیشتر از یک مراقب باشم که طبعا بیشتر بودن را انتخاب کردم. رفتم و بیدارش کردم و مقابل خودم ایستاندمش. بعد از چند ثانیه مثل همه ی نوزادان دیگر شروع کرد به وارفتن. نگاه عتاب آلودی بهش انداختم و گفتم:" ببین کرّه خر! (اندکی تند رفتم، می دانم، اما خیلی زود درستش کردم)
به آنِ کرّه خریش یا نهایتا یکی دو روز بعد از تولد روی پای خودش می ایستد ولی آدمیزاده بعد از شش-هفت ماه تازه چهار دست و پا می شود. به نظر تو افت ندارد؟" اینجا شستم را محکم توی دست گرفت. فهمیدم که واقع مطلب را گرفته و الان دارد با شیوه ی خودش تایید می کند. این شد که با استدلال" من راضی، تو راضی، گور مرگ ناراضی" به حالت چهاردست و پا روی میزکنفرانس تنظیمش کردم. قرار شد یکی دو سه دور اول را خودم همراهش باشم و بعد برود و انشاء الله وارد مرحله ی انفرادی بشود. دور اول را از سر تا ته میز کنفرانس رفتیم. برای شروع بد نبود. در دور دوم کمی به زبان مادریش تشویقش کردم. استقبال کرد و روند موفقیتش رو به رشد گذاشت. حتی در دور سوم بهتر هم شد. اگر تمرین هایمان به همین خوبی پیش می رفت سر ماه می توانست از روی مانع های نیم متری بپرد. در ابتدای دور چهارم، آنجا که احساس کردم دیگر بیش از این از من کاری ساخته نیست حلقه ی دستم را از دور شکمش باز کردم و به نشانه ی آرزوی موفقیت و تشویق مضاعف محکم زدم پشت پوشکش و
"و گفتم:" برو سئل
*****
چند دقیقه ای است که اوضاع تقریبا عادی شده. میم-میم چای می نوشد و من برای کودکی که در آغوش دارم لالابای مورد علاقه ام را می خوانم
Hush, little baby, don't say a word,
Mama's going to buy you a mockingbird.
If that mockingbird won't sing,
Mama's going to buy you a diamond ring.....

Thursday, July 10, 2008

این روزها دارم عمدا به یاد می آورم دکتر فروزانی را که می گفت:" من در حالی سر جلسه ی آزمون دکتری حاضر شدم که دو ساعت قبلش جسد دختر پنج ساله ام را تحویل پزشکی قانونی داده بودم. اشک می ریختم و پاسخنامه ام را پر می کردم
"... فقط برای اینکه ثابت کنم این دو قضیه هیچ ربطی به هم ندارند

Sunday, June 22, 2008

یکی از نکات آزاردهنده و به زعم نگارنده (توله غول درون: چه دستشویی خوردن های زیادی>>> سلام گتسونهمید) آزار دهنده ترین نکته درمورد آرایش خانم ها وجود گلوله های ریز و درشت ریمل روی مژه هاست که این امر، خود موید ماجرای "عجله ی طرف برای خَشگِل شدن" می باشد